آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از وجود موجودی مهآسا سخن میگوید که در چشم نمیآید، اما عشقش جان را زنده میکند. عقل و دل به زیبایی او خیره میشوند و درگیر احساسات متضاد میگردند. شاعر از حیرت خود در برابر این beauty و عشق میگوید و به این نکته اشاره میکند که در دنیا، انسانها در غفلت هستند و تا زمانی که از این عشق بیخبرند، به حقیقت نمیرسند. او به کشمکش درونی میان دل و عقل اشاره میکند و بر این باور است که هیچکس بهراستی نمیتواند عمق این عشق را درک کند. در نهایت، شاعر به قدرت و رحمت عشق در کنار مشکلات زندگی اشاره میکند و به دستاوردهایی که از این عشق به وجود میآید، اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش
هم خیره همیخندد هم دست همیخاید
هر صبح ز سیرانش میباشم حیرانش
تا جان نشود حیران او روی بننماید
هر چیز که میبینی در بیخبری بینی
تا باخبری والله او پرده بنگشاید
دم همدم او نبوَد جان محرم او نبوَد
و اندیشه که این داند او نیز نمیشاید
تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده
با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه
در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
در زیر درخت او میناز به بخت او
تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
از شاه صلاح الدین چون دیده شود حقبین
دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید