رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و معنویت در بیابانی میپردازد که در آن عشق ظهور میکند و همه پلیدیها در مقابل پاکی مطلق قرار میگیرند. او به تشبیه مرجان و خورشید پرداخته و بر این نکته تأکید دارد که زیبایی و ارزش واقعی در وجود عشق و معنویت نهفته است. همچنین، شاعر به قفلها و کلیدها اشاره میکند که نشاندهندهٔ موانع و راههای دستیابی به حقیقت هستند. او از دریای عشقی سخن میگوید که هر قطره از آن، به شناخت بزرگان دین مانند جنید و بایزید میانجامد. در پایان، شاعر به عارفان و عاشقان اشاره میکند که هر لحظه به عید و شادیهای معنوی دست مییابند و منتظر زمان خاصی برای جشن نیستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید
چه مقدارست مرجان را که گردد کفو مر، جان را
ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید
هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد
دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید
یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح
شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید
غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم
غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید
هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد
یقین میدان که نام او جنید و بایزید آید
درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بیپایان
که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید
خطر دارند کشتیها ز اوج و موج هر دریا
امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید
چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی
نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید