ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانند
ز زخم تیغ فردیت، همه جانند و بیجانند
این شعر به بیان عمق وجود انسان و رازهای نهان در هستی میپردازد. شاعر اشاره میکند که در پس پردهی جان انسانها، حقایق و زخمهای روحی نهفته است. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که انسان نباید به کمبودها و زیادتیهای خود فکر کند و باید به حقیقتی فراتر از خود بپردازد. در ادامه، به وجود درویشان و رندان اشاره میشود که با وجود ظاهر خاکیشان در واقع در مقامهایی بالاتر از مهر و محبت قرار دارند. در نهایت، شاعر به گنج عشق و ارزشهای معنوی اشاره کرده و بدون شک آن را با افرادی چون شمس تبریز و ارکان جان مرتبط میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانند
ز زخم تیغ فردیت، همه جانند و بیجانند
تو از نقصان و از بیشی، نگویی چند اندیشی؟
درآ در دین بیخویشی که بس بیخویش خویشانند
چه دریاها که مینوشند، چو دریاها همی جوشند
اگر چه خود که خاموشند، دانایَند و میدانند
در آن دریای پر مرجان، یکی قومند همچون جان
ورای گنبد گردان، بُراقِ جان همی رانند
ایا درویش باتمکین! سبکدل گرد، زوتر هین
میان بزمِ مردان شین، که ایشان جمله رندانند
ملوکانند درویشان، ز مستی جمله بیخویشان
اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند
ز گنج عشق زر ریزند، غلام شمس تبریزند
و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند