اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
که نی عاشق نمییابد که نی دلخسته کم دارد
در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید و بیان میکند که اگر هزاران مثل او نیز دچار هلاکت شوند، غمی نخواهد داشت زیرا عشق حقیقی و دلخستگی را نمیتوان کم یافت. او به معشوق خود اشاره میکند و میگوید که اگر در برابر خورشید عشق، زخمهایش را بپذیرد، از آن نگریان نخواهد بود. شاعر به حسرت و رنجی که عشق به او میآورد، پرداخته و از جلوههای زیبایی عشق مانند مریم و عیسی یاد میکند. او همچنین بیان میکند که معشوقش تنهاست و عشق او همچون سپهسالاری بر آسمان افکارش میدرخشد. شاعر از تلخی و درد عشق میگوید و توصیف میکند که این درد باعث تلخی در او میشود و یادآوری میکند که در گذشته عاشقانی مانند او وجود نداشتهاند. در نهایت، وی از صبر و تحمل در عشق صحبت کرده و تأکید میکند که در این دریای عشق، ناله و فریاد جایی ندارد و تنها غواصان واقعی قادر به غوطهور شدن در عمق آن هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
که نی عاشق نمییابد که نی دلخسته کم دارد
مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد
بدان در پیش خورشیدش همیدارم که نم دارد
چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او
خلیلم را خریدارم چه گر قصد ستم دارد
اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم
کهاسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد
مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم
چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد
غمش در دل چو گنجوری دلم نور علی نوری
مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد
چو خورشیدست یار من نمیگردد به جز تنها
سپهسالار مه باشد کز استاره حشم دارد
مسلمان نیستم گبرم اگر ماندهست یک صبرم
چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد
ز درد او دهانتلخ است هر دریا که میبینی
ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد
به دورانها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق
بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد
خنک جانی که از خوابش به مالشها برانگیزد
بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد
طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش
طبیبان را نمیشاید که عاقل متهم دارد
اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری
کسی برخورد از استا که او را محترم دارد
خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا
که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد