دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
جان ز لبت چو میکشد خیره و لب گزان بود
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به توصیف حال دل و جان خود پرداخته و نشان میدهد که معشوقش چقدر برای او ارزشمند و تاثیرگذار است. دل از زیبایی معشوق غرق در شوق و حیرت است و جانش تحت تأثیر کلام و لبهای او قرار میگیرد. همچنین اشاره به این دارد که تنها باید به دل و زیبایی آن توجه کرد، زیرا همه چیز در پرتو عشق و نور دل معنا مییابد. شاعر همچنین به مقام و فضیلت معشوق اشاره میکند که فرمانروایی بر دلها دارد. در نهایت، به راز عشق و شعف ناشی از آن اشاره میکند که در تبریز به گوش شمس دین میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
جان ز لبت چو میکشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه میکنی
گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن
زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید
آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود
دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود