چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کند
نیست عجب که از جنون، صد چو مرا چنین کند
در این شعر، شاعر از زیبایی و جاذبه معشوق خود سخن میگوید و اشاره میکند که این زیبایی چنان تاثیر عمیقی بر دل او میگذارد که باعث دیوانگیاش میشود. دل شاعر به خاطر غم معشوق مانند پرندگان پرواز میکند و از خدا میخواهد که این حالت را برای او ابدی کند. شاعر به محبتهای آسمانی و لطفهای معشوق اشاره میکند و میگوید که بادهای که در دست ساقی است، جهان را میچرخاند و سرنوشت او را رقم میزند. همچنین، او از غیرت معشوق سخن میگوید که مانع از عشق به دیگران میشود و دل او را از دیوانگی حفظ میکند. شاعر در نهایت با ابراز شکرگزاری به خاطر لطفهای معشوق، خود را بنده او معرفی کرده و از عشقش به "شمس دین" سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کند
نیست عجب که از جنون، صد چو مرا چنین کند
بال برآرد این دلم، چونک غمت پرک زند
بارْ خدا! تو حکم کن، تا به ابد همین کند
چونک ستارهٔ دلم، با مه تو قران کند
اه که فلک چه لطفها از تو بر این زمین کند
باده به دست، ساقیت، گِرد جهان همی رود
آخر کار عاقبت، جان مرا گزین کند
گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند
غیرت تو بسوزدش، گر نفسی جز این کند
از دل همچو آهنم، دیو و پری حذر کند
چون دل همچو آب را، عشق تو آهنین کند
جان چو تیر راست من در کف توست چون کمان
چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند
دیدهٔ چرخ و چرخیان نقش کند نشان من
زآنک مرا به هر نفس، لطف تو همنشین کند
سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق
در تبریز مر مرا بندهٔ شمس دین کند