یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود
هیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود
این شعر به بیان تجربیات و احساسات عاشقانه شاعر نسبت به یار خود میپردازد. شاعر توصیف میکند که یار او را در شرایط مختلف کنار خود دارد؛ گاهی او را حمایت میکند و گاهی به او اجازه میدهد تا در پی او برود. احساسات متناقض مانند عشق و دوری، طلب و فراق، همگی در این ابیات تجلی یافتهاند. شاعر به طور نمادین به مسائلی چون نطفه، شهادت و کفر اشاره میکند، که نشاندهنده عمق و پیچیدگی احساسات انسانی است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که واژهها و عبارات نمیتوانند به خوبی تجلیدهنده احساسات او باشند و او باید بیشتر به شور و شوق درونی خود بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود
هیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود
گاه چو قطار شتر میکشدم از پی خود
گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود
گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد
گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود
خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند
خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود
گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن
گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود
گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر
گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود
گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان
گاه مرا خار کند در ره بداختر خود
هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد
تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود
من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان
مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود
هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش
تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود
همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا
چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود
حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان
در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود
چند صفت میکنیش چونک نگنجد به صفت
بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود