مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند
این شعر به بررسی عشق و ناتوانی در درک آن میپردازد. شاعر بیان میکند که عاشقان از نصایح و پند دیگران سودی نمیبرند و هیچ کس نمیتواند شرایط عشق را درک کند. او به تمایز بین عقل و ذوق عاشقانه و بیخودی میپردازد و اشاره میکند که حتی شاهان نیز از بادههای عشق بیخبرند. شخصیتهای مختلفی مانند خسرو و فرهاد و مجنون به نمایندگی از عاشقان در ماجراهای عشق خود، از سختیها و رنجها سخن میگویند. در نهایت، شاعر از دلتنگی و سرگشتگی عاشقان در این جهان سخن میگوید و به جستجوی عشق و درک عمیقتری از آن دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند
ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی
حال دل بیهوش را هرگز نداند هوشمند
بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند
زان بادهها که عاشقان در مجلس دل میخورند
خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین میکند
فرهاد هم از بهر او بر کوه میکوبد کلند
مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی میرمد
بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند
افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوش
ای گَنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند
این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما
زین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند
عالم چو سرنایی و او در هر شکافش میدمد
هر نالهای دارد یقین زان دو لب چون قند قند
میبین که چون در میدمد در هر گلی در هر دلی
حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند
دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو
بی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند
من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو
خوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند