بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
در این شعر، شاعر به توصیف حال عاشقان و ارتباطشان با خدا میپردازد. او از تاریکی شب و روشنایی روز سخن میگوید و اشاره دارد که خورشید جان عاشقان در خلوت الهی میدرخشد. مفهوم جدایی و اتصال به معشوق نیز در این مصراعها دیده میشود، بهطوری که عشق به خداوند و گم شدن در آن زیبایی، از چالشها و غمهای عاشقانه حکایت دارد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که انسانها از خاک آفریده شدهاند و به سوی کمال و روحانیت میشتابند، تا در زمان درو کردن نتایج تلاشهایشان به ثمر برسند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
شب ترک تازیها بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی
کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان
زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
رخها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد
ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد
ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد
آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل
کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد
چون غرق دریا میشود دریاش بر سر مینهد
چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد
گویند اصل آدمی خاکست و خاکی میشود
کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد
یک سان نماید کشتها تا وقت خرمن دررسد
نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد