گفتم که دلا تو در بلا افتادی
گفتا که خوشم تو به کجا افتادی
در این ابیات، گوینده به یک دوست میگوید که در وضعیت سخت و مشقت باری قرار گرفته است. دوست در پاسخ میگوید که از این وضعیت راضی است و به شادی در آن توجه میکند. در ادامه، گوینده بیان میکند که برای حل مشکلات، باید به مشاوره و درمانی پرداخت، اما به نظر میرسد که دوست به شدت در عشق و حال و هوای خود غرق شده و توجهی به این درمان ندارد. این اشعار به نوعی به تجربههای عاشقانه و وضعیتهای بحرانی در زندگی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم که دلا تو در بلا افتادی
گفتا که خوشم تو به کجا افتادی
گفتم که دماغ را دوا باید، گفت
دیوانه توی که در دوا افتادی