گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی
در این ابیات شاعر از احساسات عاطفی و درونی خود صحبت میکند. او در لحظاتی از غم معشوقهاش به شدت ناراحت و دلشکسته است و در دیگر لحظات با او درباره دردها و دلتنگیهایش گفتگو میکند. همچنین اشاره میکند که چرا در پی چیزی در جهان است که در حقیقت در وجود خودش پیدا نمیشود. در واقع، جستجو برای محبت و درک معشوق، او را به تردید و سرگردانی میکشاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی
سرگشته چرا گرد جهان میپوئی
کو از تو برون نیست کرا میجویی