رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی
در این شعر، شاعر به دوستش میگوید که به سراغش رفته است و دوستش از او میخواهد که برود چون مستی دارد. شاعر جواب میدهد که او در حال مستی نیست و از دوستش میخواهد در را برایش باز کند، اما دوستش میگوید که باید همانطور که هست، برود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی
گفتم بگشای در که من مست نیم
گفتا که برو چنانکه هستی هستی