کیست که او بنده رای تو نیست
کیست که او مست لقای تو نیست
شاعر در این شعر به بیان نیازمندیهای انسانها به خداوند میپردازد و میگوید که هیچ کس نمیتواند بدون حضور و لطف خدا زندگی کند. او به ویژگیهای خدایی مانند کرم، عطا، و رحمت اشاره میکند و میگوید که همه موجودات، از جانهای انسانی گرفته تا طبیعت، به وجود خدا وابستهاند. همچنین، شاعر به نقش دردها و مشکلات در زندگی اشاره میکند و معتقد است که تنها راه رهایی از آزارها، دعا و ستایش خداوند است. در نهایت، او تاکید میکند که هر چیزی به جز خداوند، ناکافی و ناتوان است و تنها به خداوند میتوان اعتماد کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کیست که او بنده رای تو نیست
کیست که او مست لقای تو نیست
غصه کشی کو که ز خوف تو نیست
یا طربی کان ز رجای تو نیست
بخل کفی کو که ز قبض تو نیست
یا کرمی کان ز عطای تو نیست
لعل لبی کو که ز کان تو نیست
محتشمی کو که گدای تو نیست
متصل اوصاف تو با جانها
یک رگ بیبند و گشای تو نیست
هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان
کف چه دهد کان ز سخای تو نیست
چشم کی دیدست در این باغ کون
رقص گلی کان ز هوای تو نیست
غافل ناله کند از جور خلق
خلق به جز شبه عصای تو نیست
جنبش این جمله عصاها ز توست
هر یک جز درد و دوای تو نیست
زخم معلم زند آن چوب کیست
کیست که او بند قضای تو نیست
همچو سگان چوب تو را میگزند
در سرشان فهم جزای تو نیست
دفع بلای تن و آزار خلق
جز به مناجات و ثنای تو نیست
بشکنی این چوب نه چوبش کمست
دفع دو سه چوب رهای تو نیست
صاحب حوت از غم امت گریخت
جان به کجا برد که جای تو نیست
بس کن وز محنت یونس بترس
با قدر استیزه به پای تو نیست