تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
این شعر به بررسی وجود انسان و رابطهاش با عالم میپردازد. گوینده به مردی اشاره میکند که پس از مرگ به حیات بازمیگردد و از تجربهی این سفر برزخی آگاه میشود. او از وی میخواهد دربارهی مسیرهایی که طی کرده و مکانی که به آن برگشته توضیح دهد. در این میان به قفسهای شبانهای اشاره میشود که روحها در آن زندانی هستند. همچنین به مرگ و حقیقت زندگی پرداخته میشود و نهایتاً به سکوت به عنوان روش تفکر اشاره میشود، چرا که کلمات ممکن است درک عمیق را از بین ببرند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد
مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست
بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی
و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست
رهی که جمله جانها به هر شبی بپرند
که شهر شهر قفسها به شب ز مرغ تهیست
چو مرغ پای ببستهست دور مینپرد
به چرخ مینرسد وز دوار او عجمیست
علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد
حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست
خموش باش که پرست عالم خمشی
مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست