ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
به بام چند برآیی و خانه را چه شدست
این شعر به بررسی و بررسی عواطف و احساسات انسان در مواجهه با عشق و زندگی میپردازد. شاعر از مخاطب میپرسد که در جستجوی پاسخ به سوالات عمیق زندگی و عشق، چرا همچنان در حالت از دست دادن هستی و عشق باقی مانده است. او اشاره میکند که اگرچه زمان و دنیا تغییر میکنند، احساسات و زیباییهای عاشقانه همچنان وجود دارند. شاعر به اهمیت توجه و بازگشت به عشق واقعی اشاره کرده و از مخاطب میخواهد به جای شکایت از زمانه، به عمق عشق و وجود خود توجه کند. در نهایت، او به نشانههای عشق اشاره میکند که دل او را به شمس تبریزی پیوند داده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
به بام چند برآیی و خانه را چه شدست
فسرده چند نشینی میان هستی خویش
تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور میگردی
اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی
جمال یار و شراب مغانه را چه شدست
اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید
به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست
شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو
زمانه بیتو خوشست و زمانه را چه شدست
درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسهای
یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست
در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست
مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست
نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی
ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست