به حق چشم خمار لطیف تابانت
به حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت
این شعر به ستایش زیبایی و جذبه معشوق میپردازد و از صفات او، مانند چشمهای خمار و طرههای پریشانش، سخن میگوید. شاعر با استفاده از تشبیهات و معانی زیبا، از حلاوت و جمال او سخن میگوید و او را به عنوان جمال الهی و قبله دلها معرفی میکند. در این وصف، معشوق به یوسف تشبیه شده و اشاره میشود که هر چند معجزات زیادی دارد، زیبایی او خودش بهترین دلیل برای اعتبار اوست. در انتها، شاعر او را مفخر آفاق و غریب مه مینامد و احساسات خود را به تصویر میکشد. به طور کلی، شعر به توصیف عمیق و عاشقانه از زیبایی و عظمت معشوق پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به حق چشم خمار لطیف تابانت
به حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت
بدان حلاوت بیمر و تنگهای شکر
که تعبیهست در آن لعل شکرافشانت
به کهربایی کاندر دو لعل تو درج است
که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت
به حق غنچه و گلهای لعل روحانی
که دام بلبل عقلست در گلستانت
به آب حسن و به تاب جمال جانپرور
کز آن گشاد دهان را انار خندانت
بدان جمال الهی که قبلهٔ دلهاست
که دم به دم ز طرب سجده میبرد جانت
تو یوسفی و تو را معجزات بسیار است
ولی بسست خود آن روی خوب برهانت
چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند
خدای عز و جل کی دهد بدیشانت
ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس
برای دیدنت از جا بدی به بستانت
چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرمروان
کجا دهد شه سردان به دست سردانت
شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو
که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت
هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت
برآید از دل پاک و نماید احسانت
درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک
ز ابلهی و خری میکشد به زندانت
نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلتِ عقل
نه پایبند کند جادهٔ هیچ سلطانت
تو را که در دو جهان مینگنجی از عظمت
ابوهریره گمان چون برد در انبانت؟!
به هر غزل که ستایم تو را ز پردهٔ شعر
دلم ز پرده ستاید هزار چندانت
دلم کی باشد؟ و من کیستم؟ ستایش چیست؟
ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت
بیا تو مفخر آفاقْ شمس تبریزی
که تو غریب مهی و غریب ارکانت