دی از سر سودای تو من شوریده
رفتم به چمن جامه چو گل بدریده
شاعر در این ابیات از عاشقی و دلتنگی خود سخن میگوید. او از شور و شوقی که به خاطر معشوقش دارد، یاد میکند و به چمنی میرود به امید یافتن زیباییها. اما از بیحالی و دلتنگیاش میگوید که در بهار، جز آب روان چیزی جز یاد معشوق در دلش نیامده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دی از سر سودای تو من شوریده
رفتم به چمن جامه چو گل بدریده
از جمله خوشیهای بهارم بیتو
جز آب روان نیامد اندر دیده