هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
بدانک خصم دلست و مراقب تنهاست
این متن شعری است با مضامین عمیق فلسفی و عرفانی که به ارتباط انسان با خود، دل، عشق و عقل پرداخته است. شاعر ابتدا به وحشت و تنهایی انسانی اشاره میکند و دشمن واقعی را نفس انسان میداند که او را به سوی گناهان و ضعفها میکشاند. سپس، به مقایسهٔ ارواح و اجساد میپردازد و هشدار میدهد که نباید به دنیا و مادیات وابسته شد. شاعر اشارهای به عجیب بودن حالت انسان دارد وقتی به لذتهای زودگذر دنیا غرق میشود و میپرسد توبه و عقل کجا رفته است. او همچنین به داستان یوسف و یعقوب و درد دوری عشق اشاره میکند و نشان میدهد که انسان در جستجوی معشوق باید از غفلت و زشتیها دور باشد. در ادامه به نقد عقل در برابر عشق میپردازد و عشق را برتر از عقل میداند. شعر به عشق گویای بیسر و یکتایی عشق و پیوستگی آن به هر دو جهان اشاره میکند و در نهایت به تمثیل دریا و قطرهای که از دریا غافل است، پایان مییابد. به طور کلی، این شعر به عمق رابطه عشق و معشوق و چالشهای درونی انسان در مواجهه با دنیا و نفس خود میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
بدانک خصم دلست و مراقب تنهاست
به چنگ و تنتن این تن نهادهای گوشی
تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست
هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز
عدوِ دیده و بیناییست و خصم ِ ضیاست
توی مگر مگس این مطاعم عسلین
که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست
در آن زمان که در این دوغ میفتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست
به عهد و توبه چرا چون فتیله میپیچی
که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست
بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب
که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست
چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی
چو مردهایست ضریر و عقیله احیاست
به جای دارو او خاک میزند در چشم
بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست
چو لا تعاف من الکافرین دیارا
دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست
همیشه کشتی احمق غریق طوفانست
که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست
اگر چه بحر کرم موج میزند هر سو
به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست
قفا همیخور و اندرمکش کلا گردن
چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست
گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران
که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست
بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین
شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست
بیا بخور خر مرده سگ شکار نهای
ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست
سگ محله و بازار صید کی گیرد
مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست
رها کن این همه را نام یار و دلبر گو
که زشتها که بدو دررسد همه زیباست
که کیمیاست پناه وی و تعلق او
مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست
نهان کند دو جهان را درون یک ذره
که از تصرف او عقل گول و نابیناست
بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست
اگر به علم فلاطون بود برون سراست
جنون عشق به از صد هزار گردون عقل
که عقل دعوی سر کرد و عشق بیسر و پاست
هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد
حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست
رود درونه سم الخیاط رشته عشق
که سر ندارد و بیسر مجرد و یکتاست
قلاوزی کندش سوزن و روان کندش
که تا وصال ببخشد به پارهها که جداست
حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست
حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست
حدیث قصه آن بحر خوشدلیها گو
که قطره قطره او مایه دو صد دریاست
چو کاسه بر سر بحری و بیخبر از بحر
ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست