بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
بدانک مست تجلی به ماه راه نماست
این شعر درباره عشق و جذبه زیبایی معشوق است. شاعر از عشق به معشوقی زیبا و پرجاذبه سخن میگوید و عشق را بهعنوان یک حالت شگفتانگیز و فراتر از عقل توصیف میکند. او به تصویرسازی از ماه و آفتاب میپردازد و بر این باور است که عشق واقعی از درک عادی انسانها فراتر است. شاعر همچنین به اشاراتی به حکمت و خرد میزند و میگوید کسی که توفیق درک زیباییهای عمیق را دارد، اهل خرد است. در نهایت، شاعر از وجود شمس تبریزی بهعنوان یک نماد ارزشمند در دنیای عشق یاد میکند و به عمق ارتباطات عاشقانه و معنوی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
بدانک مست تجلی به ماه راه نماست
میان روز شتر بر سر مناره رود
هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست
بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود
مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست
بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم
که از دهان و لب من پری رخی گویاست
کسی که عاشق روی پری من باشد
نزاده است ز آدم نه مادرش حواست
عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید
چو آفتاب در آتش چو چرخ بیسر و پاست
سر بریده نگر در میان خون غلطان
دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست
او آفتاب و چو ماهست آن سر بیتن
که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست
بر این بساط خرد را اگر خرد بودی
بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست
کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد
کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست
در این چمن نظری کن به زعفران رویان
که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست
خموش باش مگو راز اگر خرد داری
ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست
که برد مفخر تبریز شمس تبریزی
خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست