با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آنک از او آگهست از همه عالم بریست
در این شعر، شاعر به توصیف کسی میپردازد که از ایمان و کفر آگاه است و به عمق عالم واقف است. او را به عنوان چهرهای نورانی همچون آفتاب و دارای زیبایی وصفناشدنی معرفی میکند. شاعر اشاره میکند که کسانی که از حقیقت او بیخبرند، در واقع کمنصیباند و نسبت به او ناچیزند. همچنین، او را به موسیایی تشبیه میکند که لحظهای او را دیده و به حیرت افتاده است. عشق او را چون کیمیا میداند و از آتش محبت او میگوید که بهشتی است. در نهایت، شاعر از شمس تبریز به عنوان مظهر دانایی و حقیقت یاد میکند که در مقابل آن دریا کوچک به نظر میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آنک از او آگهست از همه عالم بریست
آه که چه بیبهرهاند باخبران زانک هست
چهره او آفتاب طره او عنبریست
آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند
زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست
اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر
کآتش از لطف او روضه نیلوفریست
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح
روح از آن لاله زار آه که چون پروریست
مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت
آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست