یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست
این شعر از یوسف کنعانی است که در آن به زیبایی و عشق اشاره میکند. شاعر خود را به عنوان یوسف معصوم و زیبای کنعان توصیف میکند و از گواهی آفتاب و قمر سخن میگوید. او میخواهد بگوید که هیچ چیز مانند عشق و زیبایی واقعی نمیتواند توجه را جلب کند. در این متن همچنین به عالم و عشق اشاره میشود و تأکید میشود که عشق اصل و ریشهی همه چیز است. شاعر در نهایت به راز عشق و دوستی اشاره میکند و بر این حقیقت تأکید میکند که عشق واقعی در نفی خود و تسلیم در برابر یار است. به عبارتی، این شعر به عمق احساسات و زیباییهای عاشقانه میپردازد و نشاندهنده جستوجویی برای معانی عمیق در زندگی و عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست
سرو بلندم تو را راست نشانی دهم
راستتر از سروقد نیست نشانی راست
هست گواه قمر چستی و خوبی و فر
شعشعه اختران خط و گواه سماست
ای گل و گلزارها کیست گواه شما
بوی که در مغزهاست رنگ که در چشمهاست
عقل اگر قاضیست کو خط و منشور او
دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست
عشق اگر محرم است چیست نشان حرم
آنک به جز روی دوست در نظر او فناست
عالم دون روسپیست چیست نشانی آن
آنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست
چونک به راهش کند آن به برش درکشد
بوسه او نه از وفاست خلعت او نه از عطاست
چیست نشانی آنک هست جهانی دگر
نو شدن حالها رفتن این کهنههاست
روز نو و شام نو باغ نو و دام نو
هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست
نو ز کجا میرسد کهنه کجا میرود
گر نه ورای نظر عالم بیمنتهاست
عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک
میرود و میرسد نو نو این از کجاست
خامش و دیگر مگو آنک سخن بایدش
اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست
شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیان
آنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست