میپنداری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
شاعر در این شعر به دردی عمیق از جدایی و غم میپردازد. او به خیال خود از غم فراق محبوبش به رستم، قهرمان افسانهای، شباهت دارد و میگوید که حتی در نبود او، نمیتواند احساس خوشحالی کند. در واقع، او از خدا خواستار است که هیچ شادابی به او نرساند، زیرا هر لحظه بدون یاد محبوبش برای او تحمل ناپذیر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میپنداری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
یارب مرسان به هیچ شادی دستم
گر یک نفس از غم تو خالی هستم