بُد دوش بیتو تیره شب و روشنی نداشت
شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت
شاعر در این شعر احساس تنهایی و بیپناهی خود را بیان میکند. او میگوید که زندگی بدون محبوبش تاریک و بیمعناست و شمع و جشنهایش هیچ لذتی ندارند. دلش در حبس عشق اوست و آزادی نمییابد. دنیا بدون وجود محبوبش ایمن نیست و همه چیز تحت تأثیر او قرار دارد. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که خودخواهی و غرور دیگران مانع دسترسی به محبوب میشود و دلش کاملاً در اختیار اوست، اما به دلیل شرمش نمیتواند ابراز کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بُد دوش بیتو تیره شب و روشنی نداشت
شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت
شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود
در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت
ای آنک ایمنست جهان در پناه تو
مه نیز بیلقای تو شب ایمنی نداشت
کبر و منیِ خلق حجاب تو میشود
در سایه بود از تو کسی کو منی نداشت
دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو
سیمابوار بر کف تو ساکنی نداشت