روزت بستودم و نمیدانستم
شب با تو غنودم و نمیدانستم
در این شعر، شاعر از تجربهای عمیق صحبت میکند که در آن صبح را ستایش کرده و شب را در کنار کسی سپری کرده است، بدون اینکه به عمق احساساتش پی ببرد. او به اشتباه فکر میکند که تنها خودش را میشناسد، در حالی که حقیقتاً جزئی از دیگری بوده است و از این اتحاد بیخبر مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روزت بستودم و نمیدانستم
شب با تو غنودم و نمیدانستم
ظن برده بدم به خود که من من بودم
من جمله تو بودم و نمیدانستم