دوش آمده بود از سر لطفی یارم
شب را گفتم فاش مکن اسرارم
در این شعر، شاعر به یار خود میگوید که لطف و محبت او را در شب در کنار خود دارد و از او میخواهد که رازهایش را فاش نکند. شب نیز به شاعر پاسخ میدهد که باید مراقب باشد و زمان را درست مدیریت کند، چون خورشید (صبح) منتظر است و او باید بداند که از کجا باید صبح را شروع کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش آمده بود از سر لطفی یارم
شب را گفتم فاش مکن اسرارم
شب گفت پس و پیش نگه کن آخر
خورشید تو داری ز کجا صبح آرم