بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
افغان که گشت بیگه ترسم ز خیربادت
این متن شعری است که به بیان احساسات عاشقانه و درد فراق میپردازد. شاعر از خوشیهایی که در کنار معشوق داشته، یاد میکند و از غم جدایی و دوری مینالد. او به صورت استعاری از شب و آتش استفاده میکند تا آلام خود را بیان کند و میگوید که خیال معشوق در شب برایش مونس است. همچنین اشاره میکند که راز عشق خود را در دل نگه داشته و شب را گواه بر عبادت و راز خود میداند. در کل، این شعر غم و شادیهای عشق را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
افغان که گشت بیگه ترسم ز خیربادت
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش
آتش بود فراقت حقا و زان زیادت
عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی
الا خیال خوبت شب میکند عیادت
در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی
منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت
راز تو را بخوردم شب را گواه کردم
شب از سیاهکاری پنهان کند عبادت