افتاده مرا عجب شکاری چکنم
واندر سرم افکنده خماری چکنم
در این شعر، شاعر دربارهٔ حال و هوای خود صحبت میکند. او در حالتی از گیجی و خماری است و به فکر شکاری میافتد. او خود را سالوس (نمایندهای دروغین) میداند که در ظاهر زاهد است اما در باطن قلبش به بوسهای از محبوبش میاندیشد. به طور کلی، شاعر در تضاد بین ظاهر و باطن خود قرار دارد و احساسات متناقضی را تجربه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
افتاده مرا عجب شکاری چکنم
واندر سرم افکنده خماری چکنم
سالوسم و زاهدم ولیکن در راه
گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم