مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است
این شعر در وصف زیبایی و جذابیت معشوق صحبت میکند و نشاندهنده تأثیر عمیق او بر دل عاشقان است. شاعر به حالات و رفتارهایی اشاره میکند که از زیبایی معشوق ناشی میشود، مانند به وجود آمدن شگفتیها و احساس شادی در دلها. هر بیت به نوعی به توصیف اثرات خوشبوئی، زیبایی و جذبه معشوق میپردازد، و نشان میدهد چگونه عشق و زیبایی میتواند زندگی انسانها را متحول کند و آنها را به وجد آورد. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی و دلباختگی به کسی که در او لطف و زیبایی واقعی وجود دارد، از آسانی و عمق خاصی برخوردار است. در نهایت، او با ذکر شمس تبریز و قدرتش، بر قدرت عشق و تاثیر آن بر دل عاشقان تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است
مگر از چهره او باد صبا پرده ربود
که هزاران قمر غیب درخشان شده است
هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست
گرچه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است
ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است
لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است
آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت
که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است
عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد
بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است
مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است
که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است
تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا
شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است
بر درخت تن اگر باد خوشش مینوزد
پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است
بهر هر کشته او جان ابد گر نبود
جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است
از حیات و خبرش باخبران بیخبرند
که حیات و خبرش پرده ایشان شده است
گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید
هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است
شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد
سوی دل پس ز چه جانهاش چو دربان شده است