بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
در این شعر، شاعر به توصیف حالتی از خود میپردازد که مانند یک بازیگر، از دنیای رازها و اسرار بیرون آمده است. او احساس تنهایی میکند و در جستجوی همدمی است، اما در نهایت متوجه میشود که هیچکس را در اطراف خود نیافته و دوباره به دنیای قبلی خود برمیگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
اینجا چه نیافتم کسی را دمساز
زان در که بیامدم برون رفتم باز