عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست
هله چون مینزند ره ره او را کِه زدست
در این شعر، گویا شاعر به حالت و حالتی از خویش میپردازد که گویا در زمانی بینوا و غمانگیز به سر میبرد. او از ساقی میخواهد که با هنر و نواهایش، حال و هوای او را تغییر دهد و به او شادی ببخشد. شاعر اشاره میکند که اگرچه هر گونه نیکی و بدی وجود دارد، اما نعره و نواهای مطرب میتوانند همه را تحت تأثیر قرار دهند. او به نوعی حس میکند که در غیاب شادی و موسیقی، روزگار به تلخی میگذرد و او powerless (بیقدرت) است. و در نهایت به این نتیجه میرسد که حوادث و فتنهها از سوی خداوند است و انسان در برابر آنها ناتوان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست
هله چون مینزند ره ره او را کِه زدست
او ز هر نیک و بد خلق چرا میلنگد
بد و نیک همه را نعره مطرب مددست
دف دریدست طرب را به خدا بیدف او
مجلس یارکده بیدم او بارکدست
شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر
دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست
خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند
این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست