دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
این شعر به بیان تجربیات عاشقانه و عواطف عمیق در دل انسانها میپردازد. آغاز شعر از آمدن شخصی محبوب سخن میگوید که زندگیبخش است و جایگاه ویژهای در دل شاعر دارد. شاعر عشق را به مثابه شمعی میبیند که درون انسان را روشن میکند و نقدی بر دنیا و مادیات دارد، که حتی اگر جسم لطیف نباشد، روح و جان انسان میتواند با عشق غنی شود. همچنین اشاره به فتنهها و چالشها در زندگی وجود دارد و این که دلها مانند کبوترانی به سوی محبوب میپرند. در نهایت، شاعر تأکید دارد که عشق از کلام فراتر است و نمیتواند به سادگی بیان شود، بلکه تجلیاتی عمیق در درون انسانها دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا
تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست
گوهر آینه جان همه در ساده دلیست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
خیره گشته است صفتها همه کان چه صفت است
کان صفتها چو بتان و صفت او شمن است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
روش عشق روش بخش بود بیپا را
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
همه دلها چو کبوتر گرو آن برجند
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
عشق را چند بیانها است که فوق سخنست