آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
این شعر به بیان مفاهیمی درباره عشق، تواضع، و تکبر میپردازد. خضر به عنوان نماد هدایتگر، شکستن تخته کشتی را به منزله رهایی از ظلم و جبر تفسیر میکند. عشق حقیقی همانند صوفی، از شکست و فقر سر برمیآورد و همین فقر لذتی شبیه به شرابی گوارا دارد. تکبر ناشی از نداشتن ذوق و بیمزگی است و کسانی که متکبرند، در واقعی دچار بیحالی هستند. شاعر البته به گریه شمع اشاره میکند که نشانهای از روشنایی و نور است و نشان میدهد که از دل سوخته، نور به وجود میآید. در ادامه، اشاره به دریای عشق و خوشی و بیخبری از درد دلها دارد. این متن دعوت به سکوت و تأمل در حالات درونی انسانها میکند و بر لزوم آگاهی از درونیات و ارتباطات انسانی تأکید دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست
صافیست و مثل درد به پستی بنشست
لذت فقر چو بادهست که پستی جوید
که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست
تا بدانی که تکبر همه از بیمزگیست
پس سزای متکبر سر بیذوق بس است
گریه شمع همه شب نه که از درد سرست
چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست
کف هستی ز سر خم مُدَمَّغ برود
چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست
ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو
طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست
بحر میغرد و میگوید کای امت آب
راست گویید بر این مایده کس را گله هست
دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش
در خطابات و مجابات بلیاند و الست
نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت
نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست
هله خامش به خموشیت اسیران برهند
ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار
دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست