آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و بیان میکند که زمان شادمانی و عشق فرا رسیده است. او ارتباط عمیقتری با معشوقهاش را طلب میکند و از او میخواهد که با آغوش محبت به زندگیاش برگردد. شاعر از حالاتی چون فرسودگی و دگرگونی به وجود ناز و لطافت معشوق سخن میگوید، و در نهایت به شمس تبریزی اشاره میکند که به عنوان منبع نور و حقیقت در زندگیاش تجلی کرده است. او به باطن عشق و حقیقتی فراموشنشدنی اشاره میکند که فراتر از ظواهر جسمی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک
وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم
زانک جمله چیزها چیزی ز بیچیزی شدست
زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق
زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست
جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر
گفتم آخر جان جان زین سان ز بیچیزی شدست
چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم
شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست