عشقی آمد که عشقها سودا شد
سوزیدم و خاکستر من هم لا شد
در این ابیات، شاعر از ظهور عشق جدیدی سخن میگوید که تمامی عشقهای قبلی در برابر آن معنای خود را از دست دادهاند. او خود را در آتش این عشق میسوزاند و خاکستر میشود. اما این خاکستر دوباره از هوس و شور عشق زنده میشود و به اشکال مختلف تجلی مییابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشقی آمد که عشقها سودا شد
سوزیدم و خاکستر من هم لا شد
باز از هوس سوز خاکستر من
واگشت و هزار بار صورتها شد