دیدم رخت از غم سر موئیم نماند
جز بندگی روی تو روئیم نماند
شاعر در این چند بیت از غم و اندوه خود میگوید. میگوید که همهٔ زیباییها و جوانیاش به خاطر غم و اندوه از بین رفته است و تنها چیزی که برایش مانده، بندگی و عشق به محبوبش است. همچنین، او با دلش صحبت میکند و میفهمد که هیچ آرزو و خواستهای دیگر در زندگیاش وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدم رخت از غم سر موئیم نماند
جز بندگی روی تو روئیم نماند
با دل گفتم که آرزوئی در خواه
دل گفت که هیچ آرزوئیم نماند