دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود
شاعر در این ابیات از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق صحبت میکند. او میگوید که نمیتواند از عشق معشوق خود دست بردارد و حتی اگر بخواهد، این احساس قوی که در دل دارد، نمیگذارد. او همچنین درخواستی از معشوق دارد که اگر واقعیت وجودش را نشان دهد، او نیز نمیتواند خودش را به درستی ابراز کند. به طور کلی، این ابیات نشاندهنده تنش میان واقعیات و احساسات در عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود
گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای
گر بنمایم چنانکه هستم نشود