ایام وصال یار گوئی که نبود
وان دولت بیشمار گوئی که نبود
شاعر در این ابیات به حسرت و ناکامی در وصال یار اشاره میکند و میگوید که در زمانهایی که در کنار یار بود، گویی هیچگونه لذتی وجود نداشت. او حس میکند که تنها چیزی که از معشوق باقی مانده، فراق است و روزگار شاد و پرخاطرهاش از بین رفته و انگار هرگز نبوده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ایام وصال یار گوئی که نبود
وان دولت بیشمار گوئی که نبود
از یار به جز فراق بر جای نماند
رفت آن همه روزگار گوئی که نبود