افسوس که طبع دلفروزیت نبود
جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود
در این شعر، شاعر از شکایت و حسرت خود نسبت به عشق و محبتش سخن میگوید. او احساس میکند که با تمام وجود و دل و جانش به معشوقهاش عشق ورزیده، اما در عوض چیزی جز دلشکنی و درد دریافت نکرده است. در نهایت، میگوید که معشوقه همهی عشق و احساس او را گرفته، اما روز خوشی از او نمیبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
افسوس که طبع دلفروزیت نبود
جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود
دادم به تو من همه دل و دیده و جان
بردی تو همه ولیک روزیت نبود