گر مینکند لبم بیانت
سر میگوید به گوش جانت
این شعر به بیان ارتباط عمیق و پنهان بین عاشق و معشوق میپردازد. شاعر با استفاده از تشبیهها و استعارهها به بیان احساسات و افکار خود میپردازد. او میگوید که حتی اگر لبهای معشوق از سخن گفتن خاموش باشند، عشق و ارتباطی عمیقتر در پس آن وجود دارد. شاعر بیان میکند که جان او به واسطه وجود معشوق زندگی مییابد و احساساتش همچون تیر و کمان به سمت معشوق نشانه رفته است. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که در این سکوت و حجب معشوق، نشانههایی از عشق و کشش وجود دارد که میتوان به آنها توجه کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر مینکند لبم بیانت
سر میگوید به گوش جانت
گر لب ز سلام تو خموش است
بس هم سخن است با نهانت
تن از تو همیکند کرانه
جان بگرفته است در میانت
صورت اگرت چو تیر انداخت
جانش بکشید چون کمانت
هرچ از تو نهان کند بگوید
در گوش ضمیر رازدانت
این دم اگر از میان برونی
بازآرد دل کمرکشانت
در باطن کرده خاص خاصت
در ظاهر کرده امتحانت
خامش که چو در تو این غم انداخت
بس باشد این کشش نشانت