من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بیشهرانست
این اشعار از شاعر بزرگ ایرانی، مولانا جلالالدین بلخی، بیانگر عمق و معنای زندگی و سفر معنوی است. در اینجا شاعر به نقش خود در عالم وجود اشاره میکند و میگوید که جانش حقیقتی فراتر از جانهای دیگر دارد. او همچنین به مفهوم شهری اشاره میکند که ساکن در آن، افرادی هستند که از دنیا و مادیات بینصیبند. در ادامه، به مسیری اشاره میشود که هرگز به پایان نمیرسد و از شنونده میخواهد که از محدودیتها و تعلقات دنیوی رها شود، زیرا حقیقت در بیپایانی و فراسوی سر و پا قرار دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بیشهرانست
راه آن شهر راه بیپایانست
رو بیسر و پا شو که سر و پا آنست