ماهی تو که فتنهای ندارم ز تو دست
درمان ز که جویم که دلم از تو بخست
شاعر در این ابیات از احساسات خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که از معشوق هیچ فتنه و مشکل خاصی ندارد و اکنون به دنبال درمانی برای دلش است که از معشوق خسته شده است. همچنین به طعنههای معشوق اشاره میکند و میگوید اگر درد و رنجی که به دل او میزند، بر دلش نیست، پس چرا بر چشمانش حس میشود. در کل، شاعر نارضایتی و سردرگمی خود را نسبت به رابطهاش با معشوق بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ماهی تو که فتنهای ندارم ز تو دست
درمان ز که جویم که دلم از تو بخست
می طعنه زنی که بر جگر آبت نیست
گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست