اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت
در این شعر، شاعر به نقد انسانهایی میپردازد که به ظواهر و رنگها اهمیت میدهند و غفلت از معنای واقعی زندگی دارند. او به حوا اشاره میکند و بیان میکند که اگر او از رنگ و ظواهر آگاهی میداشت، خود را از ننگ و زشتی نجات میداد. شاعر همچنین به عدم ظرفیت واقعی انسانها در درک معانی عمیق زندگی و روح اشاره دارد و با تشبیههایی مثل "ماری" و "خوکی"، به نقصهای انسانی و سطحینگری آنها میتازد. در نهایت، اشاره به شمس تبریزی و قدس، به معنای بالایی اشاره دارد که بشر باید به آن دست یابد، اما در عوض، بسیاری درگیر زشتیها و superficiality میشوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت
سیاهی جانت ار محسوس گشتی
همه عالم شدی زنگی ز زنگت
تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است
سرت را کس نکوبد جز به سنگت
اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت
مرا گویی که از معنی نظر کن
رها کن صورت نقش و پلنگت
چه گویم با تو ای نقش مزور
چه معنی گنجد اندر جان تنگت
هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت