دوش از سر لطف یار در من نگریست
گفتا بیما چگونه بتوانی زیست
شخصی در این شعر از لطف یار که به او نگریسته، سخن میگوید و از او میپرسد که بدون محبت او چگونه میتواند زندگی کند. او در پاسخ، احساس میکند که همچون ماهی بدون آب، به شدت نیازمند یار است. یار در آفتاب میگوید که این وضع از گناه اوست و به خاطر این درد میگرید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش از سر لطف یار در من نگریست
گفتا بیما چگونه بتوانی زیست
گفتم به خدا چنانکه ماهی بیآب
گفتا که گناه تست و بر من بگریست