زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات
این شعر به تشریح حالت انسانی میپردازد که در جستوجوی حقیقت و معنی زندگی است. شاعر با اشاره به عقل و خرد، نکوهش میکند که انسانها در این بزم به دور از خود و هویت واقعی خود میچرخند. او به زیبایی و لذتهای زندگی که ممکن است گذرا باشند، اشاره میکند و از پیر wisdom میخواهد که جامی بنوشد، چرا که در اینجا خرد و تجربه اهمیت دارد. شعر همچنین به گذرا بودن زندگی و دنیا و ضرورت پرداختن به زیباییها و عمق وجود اشاره میکند. در نهایت، شاعر با بیان تمایل به سکوت و آرامش، از دلخوشیها و پیوستگی آنها با زندگی میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات
بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات
هر آن کو گشت بیخویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رستهست هیهات
چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربستهست هیهات
عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خستهست هیهات
مرا گویی که صبر آهستهتر ران
چه جای صبر و آهستهست هیهات
بده آن پیر را جامی و بنشان
که این جا پیر بایستهست هیهات
خصوصا جان پیریها که عقلست
که خوش مغزست و شایستهست هیهات
از آن باغ و ریاض بینهایت
همه عالم چو گلدستهست هیهات
چو گلدستهست پوسیده شود زود
به دشتی رو کز او رستهست هیهات
میی درکش به نام دلربایی
که بس زیبا و برجستهست هیهات
ز بس خونها که او دارد به گردن
خرد را طوق بسکستهست هیهات
شکنهایی که دارد طره او
بهای مشک بشکستهست هیهات
خمش کردم خموشانه به من ده
که دل را گفت پیوستهست هیهات