افغان کردم بر آن فغانم میسوخت
خامش کردم چو خامشانم میسوخت
در این ابیات، شاعر از احساسات عمیق و درونی خود صحبت میکند. او از سوختن درونش به خاطر فریاد و فغانش میگوید و زمانی که سکوت میکند، باز هم این سوختن ادامه دارد. او به نوعی خسته و ناراحت شده و از همین حالت به جستجوی چیزی در میان زندگیاش میپردازد. در واقع، او در تلاش است تا از درد و رنجهای خود فرار کند، اما این احساسات او را رها نمیکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
افغان کردم بر آن فغانم میسوخت
خامش کردم چو خامشانم میسوخت
از جمله کرانهها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم میسوخت