آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
این شعر بیانگر این است که فردی وقتی فکر میکند که در دستش طلا (زر) دارد، به او وفادار میشود، اما وقتی متوجه میشود که آن طلا وجود ندارد، دیگر به او وفا نمیکند. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که باید به کسانی که از صداقت و وفاداری برخوردارند گوش دهید و به آنها توجه کنید، زیرا واقعیات در عمل خود را نشان میدهند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
از حلقهٔ گوش او چنین پندارم
کانجا که زر است گوش میباید داشت