زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
این بیتها از یک شاعر کلاسیک فارسی بیانگر احساسات عمیق و تأملات فلسفی هستند. شاعر از نوعی دیوانگی و عدم تعلق به دنیای مادی سخن میگوید و نشان میدهد که وجودش پر از غم و اندوه است. او به جایی میرسد که میخواهد از این حالت رهایی یابد و به عدم برود که به عنوان منبع جان و زندگی توصیف شده است. همچنین، به خشکی و ظلم در این دنیا اشاره میکند و آرامش و آب حیات را تنها در لطف و محبت میجوید. به طور کلی، این شعر به جستجوی معنا و حقیقت در زندگی و احساس انزوا و ناتوانی انسان در مقابله با مشکلات دنیا پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بیمن و تو بیتو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست