که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست
این شعر به توصیف یک شهر ایدهآل میپردازد که در آن عاشقان کم و معشوقان فراوانند. شاعر در پی یافتن دلی آرام و خنک است و از وضعیت عاشقانی که در جستجوی معشوقاند، میگوید. او از خداوند درخواست میکند که به او کمک کند و از پریشانیاش بکاهد، زیرا جانش بیمعشوق آشفته است. شاعر به تضاد میان عاشق و معشوق، و حالتهای عشق و شیدایی اشاره میکند. او میگوید که حتی اگر به او کم توجهی شود، عاشقی همچنان در جستجوی معشوق خود خواهد بود. در نهایت، وی به عمق معنای عشق و ارتباطات انسانها اشاره میکند و در مییابد که سخن در مورد ذات عشق فراتر از فهم انسان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست
که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا
که تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانست
نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری
که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
که این سو عاشقان باری چو عود کهنه میسوزد
و آن معشوقْ نادرتر کز او آتش فروزانست
خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت
مگیر آشفته میگویم که جان بیتو پریشانست
تو مستان را نمیگیری پریشان را نمیگیری
خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشانست
اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری
که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست
بخندد چشم مرّیخش مرا گوید: «نمیترسی؟»
نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست
دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم
هزاران جان همیبخشد چه شد گر خصم یک جانست
منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند
که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست
که جان ذرهست و او کیوان که جان میوهست و او بستان
که جان قطرهست و او عمان که جان حبهست و او کانست
سخن در پوست میگویم که جان این سخن غیبست
نه در اندیشه میگنجد نه آن را گفتن امکانست
خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان
وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست