چشمها وا نمیشود از خواب
چشم بگشا و جمع را دریاب
در این متن، شاعر به حالتی از خواب و بیخبری اشاره میکند که در آن همه در حال غفلت و خوابند. او از دیگران میخواهد که بیدار شوند و واقعیت را درک کنند. شب به نحوی طولانی و خستهکننده گشته و مردم در سکوت و بیتحرکی مانند ستارهها در کنار ماه هستند. همچنین به تأثیر خواب و میگذران روی اندیشهها اشاره میکند، به طوری که عقل نیز در گوشهای خاموش شده و به خواب رفته است. شاعر نصیحت میکند که باید بیدار شد و به واقعیت توجه کرد، زیرا وضعیت فعلی به حالتی ناراحتکننده تبدیل شده، جایی که افراد تیزاندیشه نیز به حالتی گیج و خسته تبدیل شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشمها وا نمیشود از خواب
چشم بگشا و جمع را دریاب
بنگر آخر که بیقرار شدست
چشم در چشم خانه چون سیماب
گشت شب دیر و خلق افتادند
چون ستاره میانه مهتاب
هم سیاهی و هم سپیدی چشم
از می خواب هر دو گشت خراب
جمله اندیشهها چو برگ بریخت
گرد بنشست بر همه اسباب
عقل شد گوشهای و میگوید
عقل اگر آن تست هین دریاب
بنگی شب نگر که چون دادست
جمله خلق را از این بنگاب
چشم در عین و غین افتادست
کار بگذشت از سؤال و جواب
آن سواران تیزاندیشه
همه ماندند چون خران به خلاب