واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
کاندر خرابه دل من آید آفتاب
این شعر به بیان تجربههای عاشقانه و روحانی شاعری میپردازد که عشق و محبت الهی دلی خراب و در هم ریخته برایش به ارمغان آورده است. شاعر به زیبایی و نور چهره محبوب اشاره میکند و از احساساتی چون شرم و شگفتی در مواجهه با کرامت محبوب سخن میگوید. او عاشق را در حالتی میبیند که در عشق غرق شده و خود را بهنوعی قربانی میکند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که انبیا و پیشوایان دینی نیز از بلاها و سختیها نمیترسند، زیرا به آب حیات و عشق الهی دست یافتهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
کاندر خرابه دل من آید آفتاب
از پای درفتادهام از شرم این کرم
کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب
بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی
گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب
از نور آن نقاب چو سوزید عالمی
یا رب چگونه باشد آن شاه بیحجاب
بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم
واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب
برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا
در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب
آن را که لقمههای بلاها گوار نیست
زانست کو ندید گوارش از این شراب
زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا
زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب